• تاریخ انشار: ۲۶ حوت ۱۳۹۲
  • سرویس: سیاسی
  • کد خبر: 209
  • 2,430 بازدید
  • بدون دیدگاه
  • نسخه مخصوص پرینت

داکترعبدالله عبدالله، مرد علم، جهاد و سیاست

004

داکتر عبدالله در سال۱۳۶۳ خورشیدی، برابربا ۱۹۸۴ به پاکستان هجرت نموده و تا سال ۱۳۶۴ خورشیدی، برابر با ۱۹۸۵ میلادی در شفاخانه چشم سید جمال الدین افغانی مشغول خدمت به پناهنده گان افغانستان گردید.

خلاصه زندگی نامه داکتر عبدالله عبدالله

داکتر عبدالله عبدالله فرزند”غلام محی الدین خان زمریانی”، سناتور انتصابی از ولایت قندهاردر دور آخر شورا در دولت شاهی، درسال ۱۳۳۸ خورشیدی برابر با ۱۹۶۰ میلادی در یک خانواده متدین درشهرکابل متولد گردیده است.
وی تحصیلات ابتدایی خویش را در مکتب “غازی محمد ایوب خان” تکمیل نموده و در سال۱۳۵۵ خورشیدی برابر با سال۱۹۷۶ میلادی از لیسه ی “نادریه” کابل فارغ التحصیل گردیده است. درسال ۱۳۵۶ خورشیدی برابر با ۱۹۷۷ میلادی وارد فاکولته طب کابل گردید و در سال ۱۳۶۲ خورشیدی برابر با ۱۹۸۳ میلادی تحصیلات خود را به پایان رسانیده و تا سال ۱۳۶۳ خورشیدی، برابربا ۱۹۸۴ میلادی در شفاخانه نور به حیث داکتر چشم مشغول خدمت بوده است.
داکتر عبدالله در سال۱۳۶۳ خورشیدی، برابربا ۱۹۸۴ به پاکستان هجرت نموده و تا سال ۱۳۶۴ خورشیدی، برابر با ۱۹۸۵ میلادی در شفاخانه چشم سید جمال الدین افغانی مشغول خدمت به پناهنده گان افغانستان گردید.

وی درسنبله سال ۱۳۶۴ خورشیدی، برابر با ۱۹۸۵ میلادی داخل جبهات جهاد گردیده و به عنوان سرپرست امور صحی جبهه پنجشیر و سپس به حیث همکار قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود تا آزادی کابل در سال ۱۳۷۱ خورشیدی، برابر با ۱۹۹۲ میلادی به خدمت مشغول بوده است. وی از سال ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۵ خورشیدی برابربا ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ میلادی در کابل به حیث رییس دفتر و سخنگوی وزارت دفاع ملی وظیفه اجرا کرده و پس از سقوط کابل به دست طالبان ( در سال ۱۳۷5 خورشیدی، برابر با ۱۹۹۷ میلادی) به حیث معاون وزارت خارجه دولت اسلامی افغانستان مقرر گردید واز ۱۳۷۸ خورشیدی برابر با ۱۹۹۹ میلادی تا سرنگونی طالبان، سرپرستی وزارت خارجه دولت اسلامی افغانستان را به عهده داشته است.
داکتر عبدالله بعد از سقوط طالبان در سال ۱۳۸۰ خورشیدی برابر با ۲۰۰۱ میلادی در اداره موقت و بعدا در دوره انتقالی، سمت وزارت خارجه را به عهده داشت. داکتر عبدالله متأهل بوده و سه دختر و یک پسر دارد.
وی به زبان های دری، پشتو و انگلیسی مسلط است و همچنان به زبان های عربی و فرانسوی نیز بلدیت دارد.

داکتر عبدالله از زبان خودش

بسم الله الرحمن الرحیم

من پنجاه سال قبل در محلۀ کارته پروان در همین منزل (اشاره به منزل پدری اش) به دنیا آمدم. پدرم غلام محی الدین نام داشت و از قندهار بود و مادرم از پنجشیر. پدر و مادرم قبل از اینکه به کارته پروان بیاییم در ده افغانان کابل زنده گی می کردند. ما هفت خواهر و دو برادریم.
زمانی که هنوز دو سال داشتم، پدرم که مامور دولت بود، به قندهار تبدیل شد. چند ماهی از صنف اول را در مکتب ظاهر شاهی قندهار خواندم؛ اما بعداً پدرم از قندهار دوباره به کابل تبدیل شد و به دلیل مسئله مکاتب مناطق گرم سیر و سرد سیر، دوباره صنف اول را درمکتب ابتدائیه غازی ایوب خان کابل خواندم. این مکتب تقریبا دو صد متر از خانه ما فاصله داشت. دوران لیسه را در لیسه نادریه شامل شدم و در سال ۱۳۵۵ از لیسه نادریه فارغ و بعد از امتحان کانکور به فاکولته طب کابل کامیاب شدم.

از فاکولته تا دیار هجرت

دوران مکتب را همیشه در کابل زنده گی کرده و مدت هفت سال، فاکولته طب را هم، در کابل خواندم. در جریان تحصیل من، کودتای هفت ثور به وقوع پیوست و پس از آن، اتحاد شوروی به افغانستان تجاوز کرد.
البته قبل ازشمولیتم به فاکولته طب، علاقه مندی من به فاکولته ادبیات بود؛ اما در اثر تشویق خانواده و دوستان، رشته طب را انتخاب کرده و بعداً درس خود را در این رشته با اشتیاق دنبال کردم. در دوران فاکولته، اوضاع افغانستان تغییر کرد و یک وضعیت کاملاً تازه به میان آمد. زمانی که شامل فاکولته گردیدم حدود ۳۲۰ نفر همصنفی بودیم که در طول سال های تحصیل ده ها نفر از همصنفی های ما سر به نیست شدند و ده های دیگر مهاجرت کردند و از افغانستان بیرون رفتند و یا هم به جبهات مجاهدین پیوستند. به یاد دارم زمانی که از فاکولته فارغ شدیم ۱۶۵ نفر بودیم.

در دوران مکتب و بیشتر در دوران فاکولته، به ورزش علاقه داشتم، باسکتبال و پینگ پانگ را بیشتر دوست داشتم و گاهی به سایر ورزش ها می پرداختم، باقی مشغولیتم مساله درس. در این دوران غیر از اعتصابات و تظاهراتی که از سوی محصلین صورت می گرفت، کدام فعالیت سیاسی خاص نداشتم؛ اما در این فکر بودم – گاهی با همصنفی ها مشوره می کردم- که آیا درس را ادامه دهیم و یا به جبهات مجاهدین بپیوندیم. تعدادی از دوستان در خارج از کشور پناهنده شدند؛ اما من درسهایم را ادامه دادم و در پایان تحصیل؛ یعنی تا این که در زمستان سال ۱۳۶۲ از فاکولته در رشته جراحی فارغ شدم وبعد، چند ماهی در شفاخانه نور آموزش های عملی را در رشته چشم سپری کرده و به حیث داکتر ایفای وظیفه نمودم.
پس از چند ماه انجام وظیفه در شفاخانه نور، عزم مهاجرت به پاکستان نمودم؛ البته من تنها به پاکستان رفتم و خانواده ام در کابل ماندند. در پاکستان هم در یک شفاخانه چشم، بیشتر از یک سال فعالیت نمودم.

بازگشت به وطن در سنگر جهاد

در سال ۱۳۶۴ از راه” چترال” به ” نورستان” و” پنجشیر” فاصله حدود 11 روز را پیاده و یا سوار براسپ طی کردم تا وارد جبهه پنچشیر شدم.
قبل از آمدن به جبهۀ پنجشیر، دوستان و تعدادی از اعضای خانواده اصرار داشتند که به غرب بروم و تحصیلاتم را دررشته طب تا سطح بالاتر ادامه دهم؛ اما تصمیم خودم این شد که به صف جهاد بپیوندم و در پهلوی مجاهدین در جبهۀ پنجشیربه حیث داکتر ایفای وظیفه نمایم.
پس از ورودبه جبهۀ پنجیشر، با آمر صاحب شهید (احمد شاه مسعود)آشنا شدم. گذشته از آن قلبا به جهاد علاقه مند بودم، جبهه جهادی به رهبری آمر صاحب شهید (احمد شاه مسعود) ممیزاتی داشت که عمده ترین ممیزۀ آن این بود که در پهلوی اینکه مقابل اشغال، مبارزه و جهاد صورت می گرفت، به مشکلات مردم نیز رسیدگی می شد.

همراه با یک مرد، یک همسنگر

زمستان سال اول را در پنجشیر در قریه ای به نام “سفید چهر “سپری کرده و در آنجا بایک مقدار دوا ولوازم طبی که از کمیتۀ سویدن با خود آورده بودم، کلینیکی باز کردم. با استفاده از همان ادویه و وسایلی که در اختیار داشتم و تجربه ای که از دوران آموزش عملی طب در رشته جراحی اندوخته بودم، به مداوای مجروحینی پرداختم که شامل مجاهدین و مردم محل بودند و همچنان اسرایی که ضرورت به طبابت می داشتند. وقتی من به پنجشیر رسیدم حدود یکماه پس از آن آمر صاحب به طرف شمال هندوکش به منظور تربیه مجاهدین و تقویه و گسترش جبهات شورای نظار سفر کردند.
زمانی که در بخش طبی مشغول بودم، اوج اشغال قشون سرخ در افغانستان بود. در آن زمان بخشی از درۀ پنجشیر نیز تحت اشغال قرار داشت و آن بخش که آزاد بود مجاهدین در آنجا حضور داشتند. ما هم یک کلینیک داشتیم و این کلینک در یک مغاره در یک دره جانبی قریه سفید چهر قرار داشت که همیشه تحت بمباردمان قرارمی گرفت. شدت این بمباردمان ها، قابل تصور و مقایسه با جنگ های امروز نیست. بعضی روز ها اصلاً مجال حرکت کردن به کسی داده نمی شد و از اول تا پایان روز همه جا بمبارد می شد. فقط در روزهای سرد و روزهایی که برف باری می بود مردم از بمباران مصؤن می بودند ، باقی هر روز و هر لحظه خطر بمباران بود و در اثراین بمباران مردم محل و گاهی مجاهدین قربانی می شدند.
برای این که توانسته باشیم، خدمات صحی بیشتری برای مردم و مجاهدین ارائه بکنیم، چند تن از مجاهدین و مردم محل را که با سواد بودند، در بخش کمک های اولیه صحی آموزش دادم که تعدادی از آنان بعدا زمینه ادامه آموزش در این رشته را در بیرون از کشور یافتند و شماری هم تجربیات دیگری کسب کردند.
باقی دوران را با آمر صاحب(احمد شاه مسعود) بودم. در آنزمان در پنجشیر و شمالشرق افغانستان تشکیلاتی بود به نام شورای نظار که تحت چتر جمعیت اسلامی افغانستان و زیر نظر آمر صاحب شهید(احمد شاه مسعود) فعالیت می کرد. من هم در این تشکیلات، به عنوان دستیار با آمر صاحب همکار بودم.
قسمی که قبلاً ذکر کردم در جریان جهاد در، در جبهات زیر فرمان آمر صاحب شهید (احمد شاه مسعود)، به مردم هم رسیده گی صورت می گرفت. در آن وقت می دیدم که در جبهات پنجشیر کمیته های مختلف وجود داشت: کمیتۀ صحی، کمیتۀ تعلیم و تربیه، کمیتۀ بازسازی، کمیتۀ فرهنگی و غیره. این خود یک نقطۀ جالب بود که ما علی الرغم اینکه در اوج جنگ قرار داشتیم، در این بخش ها نیز رسیده گی صورت می گرفت و این مساله به نظر من نقطه اعتلای سطح رهبری جهاد را نشان می داد.
از طرف دیگر، من اداره و نظام مردمی را به چشم خود می دیدم، مثلاً دریک قریه، شورایی مرکب از چند نفر وجود داشت که ترکیب آن شامل علما، افراد تحصیل کرده، فرماندهان جهادی و جوانان بود. اکثر تصامیمی که در این قریه گرفته می شد توسط همین شورا بود؛ به این معنا که از یکطرف تشکیلات اداری و از طرف دیگر، تشکیلاتی منتخب، در جبهات زیر فرمان آمر صاحب (احمد شاه مسعود) فعال بود. این مسئله سبب شده بود که جبهات ما حمایت مردم را درطول سال های بعدی با خود داشته باشد. مردم از یک طرف، همه چیز را از خود فکر می کردند و از طرف دیگرتشکیلاتی وجود داشت که به مردم خدمت و کمک می کرد.
سال هایی که درکنار آمر صاحب شهید (احمد شاه مسعود)بودم، رفته رفته با شخصیت ایشان آشنایی پیدا کردم. به حیث یک مجاهد، به حیث یک مرد مسلمان، یک مجاهد بسیار دلیر، مردی که صاحب اندیشه بود و جهاد را یک مسؤولیت می دانست و در عین زمان به صلح می اندیشید و به آرامی مردم افغانستان فکر می کرد. آهسته- آهسته من با ایشان بیشتر آشنا شدم و این آشنایی با آمر صاحب(احمد شاه مسعود) بعد ها شکل همکاری، همسنگری و رفاقت را به خود گرفت و تا آخرین لحظه حیات شان ادامه پیدا کرد.
در زمان جهاد، چیزی را که متوجه شدم این بود که آمر صاحب(احمد شاه مسعود) نه تنها مصروف دفاع روزمره و چاره جویی های جنگی بود؛ بلکه به آینده و آینده های دور نیز می اندیشید و هر عمل و حرکتش جوانب مختلف را در بر می گرفت. این خود، تجربه خوبی برای من بود و درواقع این مدت را برای خود یک دوره آموزش پربار می دانم.
یک نکته جالب دیگر این که هر چند شرایط بسیار مشکل بود؛ اما از آنجا که ما می دانستیم که هدف پاک است ودر یک مسیر درست در حرکت هستیم، زنده گی برای ما خوش آیند بود.

آگاهی از فوت پدر

درهمان سال اولی که به پنجشیر رفتم؛ یعنی در سال 1364 پدرم درکابل وفات کرده بود و من از آن آگاه نبودم.
در آن زمان رواج بود که مجاهدین هر ساله یک بار به مناطقی که نزدیک به خط طرف مقابل بود می آمدند، جایی که معمولاً رفت و آمد صورت می گرفت، خانواده ها از کابل می آمدند و مجاهدین از خانواده های شان دیدن می کردند. یک سال بعد از فوت پدرم، من آمدم در قریه ای به اسم مناره در جبل السراج. شماری از اعضای خانواده ام به شمول مادر و خواهرانم هم آمده بودند، آنها گفتند که پدرم فوت کرده است. روز بعد مراسم فاتحه پدرم را ترتیب دادیم. خوب، این وضعیت، دشواری های همان زمان را نشان می دهد و در عین زمان ، خاطره دیگری هم از این وضعیت دارم: زمانی که مجاهدین از کوه ها برای دیدن خانواده های شان می آمدند، مردم شمالی خانه های خود را با فرش و ظرف در اختیارشان قرار می دادند، حتا این که خود شان به جاهای دور می رفتند و یا در یک اطاق در شرایط دشوار گذاره می کردند و خانه های باقی مانده را در اختیار مجاهدین قرار می دادند. این احساس نشان می داد که در یک حرکت، چطور همه مردان و زنان سهم دارند و این همه نشان دهندۀ آن بود که یک ملت تاچه حد در یک آرمان شریک هستند و چه قدر به هم نزدیک شده اند. این نویدی بود که اشغال، یک روزی به پایان می رسد و مردم سرنوشت خود را به دست خود می گیرند.

شوق شعر و ادب

علاقمندی من به ادبیات از آوان کودکی و از محیط خانواده آغاز شد. پدرم استاد و رهنمای من در آشنایی با آثار ادبی مثل مثنوی معنوی، گلستان سعدی، آثار جامی و نظامی گنجوی بود. او چون خود یک عالم دین بود در خانه، علوم دینی چون قرائت، صرف و نحو و ترجمه و تفسیر را برای خانواده تدریس می کرد.
در زمان مکتب با شعرا و با آثار ادبی آشنایی بیشتر پیدا کردم که در این دوران دو تن از استادان برجسته ادبیات در لیسه نادریه، استاد گل آقا بیرنگ و استاد محمد اسماعیل خزاعی مشوقین من در این زمینه بودند. استاد خزاعی که ادیب فرزانه بود بعد از کودتای هفت ثور زندانی گردیده و سپس به شهادت رسید و استاد بیرنگ که صوفی وارسته و اهل طریقت بود چند سال قبل به رحمت حق پیوست.
در زمان جهاد و در اولین روزی که با آمر صاحب(احمد شاه مسعود) روبه رو شدم- یک تعداد دوست های دیگر هم بودند، از جمله داکتر صاحب مهدی که یکی از شخصیت های سیاسی افغانستان است- ما در مسیر راه با آمر صاحب (احمد شاه مسعود) در جایی توقف کردیم و چای نوشیدیم که بحث شعر و ادب آغاز شد.
آنجا متوجه گردیدم که آمر صاحب(احمد شاه مسعود) نه تنها به شعر و ادب علاقه مندی دارد؛ بلکه در این عرصه از آگاهی خوبی برخودار است. این موضوع برای من بسیار جالب بود، از آن به بعد هرزمانی که فرصتی دست می داد – مثلا بعد از یک روز بسیار خسته کن و پر مشغله- در مورد شعر وادب بحث می کردیم وکتاب حافظ – که همیشه نزد ما می بود- و همچنان دیگر کتب ادبی را می خواندیم. من از آن روز ها خاطره های شیرین بسیار دارم.

یک خاطره شیرین

به یاد دارم وقتی را که چند نفر با هم، در یک شب مهتابی از یک پل – پل که می گویم منظورم از یک پلچک است که از دو چوب دستک ساخته شده بود- در منطقه ورسج می گذشتیم. آمر صاحب (احمد شاه مسعود) رو به ما کرده گفت: اشعاری که در باره مهتاب به یاد دارید بخوانید! همه چند بیت خواندیم. یک دوست که در آنجا حضور داشت و اسمش را نمی گیرم، گفت: من هم یک شعر می خوانم که در مورد مهتاب است و زمانی که شعرش را خواند در مورد آفتاب بود نه مهتاب. همه خندیدیم و بسیار خندیدیم. این هم خاطره ای است که از آن روزها باقی مانده. این لحظات همیشه تکرار می شد تا زمانی که شبی که فردای آن آمرصاحب(احمد شاه مسعود)، شهید شد، شعرهایی از حافظ را همراه با دوستان که آن شب با ایشان یک جا بودند، می خواندند.

دوران حکومت مجاهدین:

اگر بگویم که دوران بسیار سخت و دوره بسیار دشوار زنده گی من همان چند سالی که در کابل بودیم، بوده است، مبالغه نکرده ام.

سخنگوی وزارت دفاع
در آنزمان سخنگوی و رییس دفتر وزارت دفاع بودم؛ البته گاهی هم جهت اجرای وظایف به شمال و غرب افغانستان به نماینده گی دولت اسلامی افغانستان می رفتم؛ اما در طول مدتی که جنگ های پس از حاکمیت مجاهدین جریان داشت وآغازگر آن آقای حکمتیار بود و بعدا جنگ، شکل پیچیده ای به خود گرفت که خاطرات ناگواری را به همه مردم به همراه داشت، در کنار آمر صاحب(احمد شاه مسعود) بودم، چه در زمانی که در وزارت دفاع بودند و چه زمانی که از وزارت دفاع استعفا کردند.
وقتی به کابل آمدیم، بلافاصله از یک طرف، جنگ آغاز شد – گفتم که آغازگر جنگ کی بود- آمر صاحب (احمد شاه مسعود )شهید، حدود یک ساعت در مخابره با آقای حکمتیار صحبت کرد و گاهی با نرمش و گاهی با جدیت مسئله را مطرح کرد که عواقب جنگ چه خواهد بود؛ ولی متاسفانه با مداخله خارجی ها و بی تفاوتی حامیان بین المللی مجاهدین و عدم قناعت رهبران جهادی جنگ آغاز شد.
من در همین دوران؛ یعنی در سال ۱۳۷۲عروسی کردم که محصول عروسی من سه دختر و یک پسر است. با خانواده درکابل زنده گی می کردیم تا وقتی که طالبان به کابل آمدند؛ اما وقتی که طالبان کابل را اشغال کردند، همراه با خانواده ام که شامل مادرم، خانمم و یک طفلم می شد، به پنجشیر رفتیم.
در مرحلۀ مقاومت، خانواده در ابتدا در پنجشیر تا مدت زیادی باقی ماند و بعد تر مجبور شدم آنها را به خارج (هندوستان) انتقال دهم و خودم به کارهایم ادامه دادم، که عمدتا در پهلوی آمر صاحب(احمد شاه مسعود) به حیث سخنگوی دولت اسلامی ازجبهات مقاومت نماینده گی می کردم.

معاونیت وزارت خارجه

بعد از یک سال، مسئله معاونیت وزارت خارجه مطرح شد، من به حیث معاون وزارت خارجه معرفی شدم و از آن زمان به بعد سفرهای زیادی به بیرون از افغانستان داشتم. درچهار جلسه مجمع عمومی سازمان ملل ریاست هیأت افغانستان را داشتم و دریک جلسه به معیت پروفیسور برهان الدین ربانی، رییس جمهور دولت اسلامی افغانستان، در جلسه دوهزارۀ میلادی در مجمع عمومی سازمان ملل شرکت کردیم. در عین حال در پایتخت های کشور های مختلف سفرهایی داشتم و می شود گفت که تقریباً نیمی از وقت خود را در داخل و اکثر اوقاتم را در خارج سپری می نمودم و به خاطر معرفی آرمان مقاومت و خطری که متوجه افغانستان بود تلاش می کردم. نقطه اصلی این تلاش این بود که پیام مقاومت و پیام مردم افغانستان را و خطری را که تنها متوجه مردم افغانستان نبود و تنها محدود به افغانستان نمی شد؛ بلکه یک خطر جهانی بود، درکنفرانس های مختلف و جلسات متعددی که داشتیم به اطلاع جهانیان برسانم و همچنان با استفاده از فرصت دردیدار با افغان های مقیم خارج، همیشه اوضاع افغانستان را تشریح کنم. در سال های اخیر مقاومت، سرپرستی وزارت خارجه را نیز به عهده داشتم.
در این زمان با وجودی که پایتخت در دست طالبان بود همه سفارت های افغانستان در خارج- به استثنای سه سفارت پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی- تحت اداره دولت اسلامی افغانستان بود و در همه مجالس بین المللی هیئت دولت اسلامی افغانستان به عنوان نماینده افغانستان حضور داشت؛ اما مشکل این بود که مسئله افغانستان تا یک زمانی، مشکل داخلی محسوب می شد و بعضاً هم دشمنان افغانستان این مشکل را یک مشکل قومی تبلیغ کرده بودند. به عنوان مثال، اصطلاح “اتحاد شمال” اصطلاحی نبود که مسؤولین مقاومت انتخاب کرده باشند؛ بلکه اصطلاحی بود که از بیرون انتخاب شده بود و جنگی را که در افغانستان ادامه داشت و در واقع القاعده و تروریزم افغانستان را مرکز خود قرار داده بودند و از بیرون حمایت می شدند و طالبان هم برای سرکوب هویت مردم افغانستان فعال بودند، جنگ شمال و جنوب تعبیر کرده بودند، در حالیکه مقاومت، دفاع از استقلال، تمامیت ارضی، منافع ملی و ارزش های این کشور بود نه جنگ شمال در برابر جنوب.
وقت بسیاری را در برگرفت تا حقانیت این مسئله در بیرون از افغانستان، در غرب و در امریکا درک شود، این فقط در سال های آخر مقاومت بود که روحیه طور نسبی تغییر کرده بود.

ماموریتی که انجام نشد

در همان ماه سپتمبر که آمر صاحب(احمد شاه مسعود) به شهادت رسید، قرار بود مجمع عمومی سازمان ملل برگزار شود. چون آمرصاحب (احمد شاه مسعود) سمت معاونیت ریاست جمهوری دولت اسلامی افغانستان را به عهده داشتند، برنامه ما این بود که ایشان به نماینده گی از افغانستان در این نشست حضور یافته و سخنرانی کنند.
قبل از آن در سفری که آمر صاحب به اروپا داشت یک پیام بسیار واضح در مورد این خطر جهانی که در افغانستان شکل می گرفت به دنیا داده شده بود.
همۀ این فعالیت ها همزمان با چالش ها، دشواری ها و مشکلاتی بود که ناشی از این مسئله می شد که تا یک زمانی در سطوح بالای دپلوماتیک دنیا از دولت اسلامی افغانستان استقبال نمی شد؛ چون این دولت یک طرف جنگ، تلقی می شد؛ اما بعد ها وضعیت در ارتباط به مقاومت تغییر کرد. اولین بار در ایالات متحده امریکا در ۵ سپتامبر ۲۰۰۱؛ یعنی شش روز قبل از حادثه ۱۱ سپتمبر و چهار روز قبل از شهادت آمر صاحب، درجلسه ای در واشنگتن به سطح معاونین وزارت خارجه، شورای امنیت و وزارت های دفاع بحث کمک به مقاومت افغانستان می شد و این اولین بحثی بود که در آن سطح صورت می گرفت؛ اما متاسفانه این بحث دیر بود؛ زیرا بعداً حوادثی رخ داد که ما همه شاهدش هستیم.
چند روز قبل از شهادت آمر صاحب(احمد شاه مسعود) در سفری به افریقای جنوبی رفتم. جلسه ای بود که در مورد نژاد پرستی و تبعیض نژادی از طرف سازمان ملل برگزار شده بود؛ البته این اولین کنفرانس به این سطح بالا در این مورد بود که من در آن شرکت داشتم.، نلسن ماندیلا، ریاست این اجلاس را به دوش داشت. از آن کنفرانس فارغ شده به دهلی به دیدن خانواده رفته بودم. قرار بود که نظر به هدایت آمرصاحب(احمد شاه مسعود)، سفری به فرانسه داشته باشم و با رییس پارلمان فرانسه به تاریخ ۱۰ سپتمبر ببینم. رییس پارلمان فرانسه قرار بود که به روم رفته و با شاه سابق افغانستان دیدن نماید.
در دهلی بودم که ابتدا خبر زخمی شدن آمر صاحب و بعد خبر شهادت ایشان برایم رسید. بدون شک این تکان دهنده ترین خبر برایم بود ودشوار ترین لحظه زنده گی ام. ابتدا که خبر جراحت برداشتن ایشان برایم رسید نخستین فکری که به ذهنم خطور کرد این بود که به سرعت باید زمینه انتقال ایشان به یک مرکز مجهز جراحی در خارج از کشور را میسر سازیم؛ اما به زودی خبر به شهادت رسیدن آمرصاحب را گرفتم و با عجله با شماری از همراهان، عازم افغانستان شدم.
چون پروازهای مستقیم از دهلی به افغانستان نبود ، از دهلی به ازبکستان و از آنجا شام ۱۱ سپتمبر به دوشنبه رسیدم. در حومۀ شهر دوشنبه، خبر تصادم هواپیماها به مرکز تجارت جهانی در نیویارک را شنیدم. در ابتدا این حادثه مبهم بود و فکر می شد یک تصادف و یا تصادم است؛ اما بعد معلوم شد که کار سازمان یافته بوده است. اولین بار من تصاویر نیویارک را در نماینده گی مقاومت در جوار سفارت افغانستان دردوشنبه دیدم. درحالیکه فکر و هوشم را شهادت آمر صاحب فرا گرفته بود در مورد حوادث یازدهم سپتامبر گمانم این بود که کار القاعده است.

آغاز یک مرحله دیگر:

در همان شب رفتم با زخمی هایی که در حادثه آمر صاحب زخمی شده بودند دیدن نموده و فردایش به افغانستان آمدم و با جناب پروفیسور برهان الدین ربانی، رییس جمهور دولت اسلامی افغانستان و سایر رهبران مجاهدین که در ولسوالی درقدر ولایت تخار جمع آمده بودند، دیدار کردیم. در آنجا من نظر خودم را گفتم که مسئله ۱۱ سپتمبر کار القاعده است و طالبان شاید از این به بعد تحت فشار بیشتر قرار بگیرند. روزهای بعد، مراسم جنازه و تدفین آمر صاحب در پنجشیر برگزار شد. در این روزها در افغانستان بودم که امریکایی ها، تماس هایی را برقرار کردند. بعد تر جریان مذاکرات سیاسی با تماس های آقای لخضر ابراهیمی و فرانسیس وندرل که هردو در ملل متحد کار می کردند شروع شد. پس از آن سفری به داخل افغانستان داشتند و با رهبران مقاومت و دولت اسلامی افغانستان دیدار هایی انجام دادند. جلسات متعددی میان خود رهبران جهاد در افغانستان و دولت اسلامی صورت گرفت و نتیجه این شد که هیئتی به ریاست آقای محمد یونس قانونی به بن فرستاده شود.
زمانی که کنفرانس بن برگزار می شد، من در داخل افغانستان مذاکراتی را میان رهبران جهاد و قوماندانان پیش می بردم تا به یک راه حل سیاسی برسیم. خاطرات زیادی از آن دوران دارم که به فرصت، آن را بیان خواهم کرد؛ اما در کل، در پایان همه این تلاش ها در افغانستان یک انتقال قدرت صلح آمیز آنهم در چهارچوب یک موافقت نامه سیاسی به پشتیبانی جامعه جهانی انجام شد که خودش یک نقطۀ عطف در تاریخ افغانستان تلقی شده می تواند.
پس از تشکیل اداره موقت، افغانستان از دوره انزوایی که داشت خارج شد و دروازه های جهان به رویش باز گردید. این حالت ایجاب یک حرکت فعال اصلاحی دردستگاه دپلوماسی کشور را می کرد. همانطوری که همه زیربناها و اداره افغانستان از اثر جنگ متأثر شده بود، وزارت خارجه افغانستان هم در اثر جنگ ها به حالت ناگواری افتاده بود، شاید تصورش مشکل باشد که وزارت خارجه ای که از طالبان باقی مانده بود چه وضعیتی می توانست داشته باشد؟
ایجاد یک تیم کاری در وزارت خارجه وتجدید نظردر نماینده گی های سیاسی در خارج از افغانستان که بتواند دیپلوماسی افغانستان را تمثیل کند، آنهم در حالی که شرایط تازه ای پدید آمده بود – که هیچگاهی افغانستان، حتا در دوران صلح- با چنین شرایطی بر نخورده بود ، از اولویت ها بود.
در این دوران همه کشورها، دولت جدید افغانستان را به رسمیت شناختند و نماینده گی های سیاسی افغانستان در اکثر کشور های منطقه و جهان فعال شد. سفرهای رسمی مقامات حکومت مؤقت و بعدا حکومت انتقالی و منتخب به خارج و برعکس سفر های مقامات کشورهای خارجی به افغانستان صورت می گرفت. همزمان با این، حضور نیروهای خارجی در افغانستان و حضور کشورهایی در همسایه گی افغانستان که پس از جنگ سرد در شرایط ویژه ای قرار داشتند، ایجاب حفظ یک موازنه در روابط با همسایه گان و بالاخره حفظ ادامه پشتیبانی جامعه جهانی از پروسه سیاسی و بازسازی افغانستان را می کرد که بار سنگینی بود که وزارت خارجه باید بخشی از این ها را متحمل می شد.
در پهلوی آن، در پروسه دولت سازی در آنزمان، ما نقش خود را داشتیم و در آمدن لویه جرگه اضطراری و قانون اساسی به حد خود فعال بودیم و نقش ایفا کردیم. مدتی بعد از نخستین انتخابات ریاست جمهوری، آقای رییس جمهور کرزی تصمیم گرفت تا در کابینه تغییراتی وارد نماید؛ از جمله تعیین آقای دکتور دادفر اسپنتا به حیث وزیر خارجه جمهوری اسلامی افغانستان. برای من پیشنهادات دیگری در سطح کابینه داشتند که از قبول آن معذرت خواستم.
بعداز این دوران در کنفرانس هایی که در رابطه به افغانستان دایر شده است، سهم می گرفتم. در بنیاد مسعود شهید که یک بنیاد خیریه است سهیم بودم و به حیث سکرتر جنرال این بنیاد کار کرده ام، در جرگه امن از من تقاضا شد که ریاست هیئت افغانی شامل این جرگه و همچنان ریاست این جرگه را به عهده بگیرم؛ اما تغییر وضعیت سیاسی- نظامی و تغییر رهبری دولتی در پاکستان، این روند را مشکلتر ساخت.
در این زمان همچنان خواستم جبران مافات شود. مثلا رابطه نزدیکی که در گذشته با مردم داشتم در طی سالهای مقاومت و دوره وزارت خارجه به دلیل مشغولیت های کاری کمتر شده بود، که به تامین دوباره آن تلاش کردم و بالاخره وضعیت در کشور به گونه ای شد که به کارزار انتخابات ریاست جمهوری وارد شدم .

نظرات(۰ دیدگاه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *




شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>