• تاریخ انشار: ۶ جدی ۱۳۹۷
  • سرویس: سیاسی
  • کد خبر: 22859
  • 5 بازدید
  • بدون دیدگاه
  • نسخه مخصوص پرینت

یک سال گذشت از عروج آن کبوترانِ خونین‌بال…

n00176733-b

یک سال پیش در یک چنین شبی ۵۳ عاشق، ۵۳ نخبه و ۵۳ انسان، آخرین شب حیات‌شان را عاشقانه و عارفانه گذراندند. عاشقانی که همچون ما اسیر تعلقات دنیوی نبودند. عاشق حقیقی بودند، عاشق روشنگری و شور و شعور. شاه‌بیت جاری بر زبانشان شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، کجا دانند حال […]

یک سال پیش در یک چنین شبی ۵۳ عاشق، ۵۳ نخبه و ۵۳ انسان، آخرین شب حیات‌شان را عاشقانه و عارفانه گذراندند. عاشقانی که همچون ما اسیر تعلقات دنیوی نبودند. عاشق حقیقی بودند، عاشق روشنگری و شور و شعور. شاه‌بیت جاری بر زبانشان شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل، کجا دانند حال ما سبک‌باران ساحل‌ها بود.

 

ریزش زخم‌زبان‌‌ها از هر سو برای آنها چیز مهمی نبود و عملا جزء لاینفک زندگی‌شان شده بود. شاید هم آن زخم‌زبان‌ها کمترین هزینه‌ای بود که آن ۵۳ عاشق در راه برگزیدنِ آرمان‌شان و ایستادگی پای آن پرداخت می‌کردند.

 

“جیره‌خوار، جاسوس ایران و پیروان دجالیه” مودبانه‌ترینِ آن زخم‌زبان‌ها و اتهامات بود.

 

اما طنز تلخ روزگار آن بود که این اتهامات را اشخاصی به آن ۵۳ عاشق می‌زدند که خودشان در منجلاب جیره‌خواری بیگانگان فرو رفته بودند.

و طنز تلخ‌تر آن که این زخم‌زبان‌ها و اتهامات نثار افرادی می‌شد که مرام‌شان صرفن مردانه ماندن در مسیر بیداری و روشنگری بود. و به راستی که سرانجامِ آن مرام و صلابت، جاری شدن خون سرخ خوش‌رنگشان بر زمین مکانی بود که آن مکان نیز وقف مسیر مقدس بیداری و روشنگری‌ست.

 

سخت باورمندم که خون خوش‌رنگ شهیدانِ راه حق به هدر نخواهد رفت. هر قطره‌ا‌ی از آنها بذری شده و جوانه‌ها خواهد زد و تبدیل به نهال و سرانجام درختان باصلابتی خواهند شد که در طوفان‌های فکریِ جبهه‌ی استکبار و شبهات منافقین و کج‌دلان خم‌شدنی نیستند. این سنت خداوند است که درخت روشنگری با خون شهیدان آبیاری شود و این رمز حیات سبز و ماندگاری سرخ تشیع علوی است.

 

من به خود می‌بالم که مدتی را با این ۵۳ عاشق، همکار و “شاید” هم همراه بودم. با خلقیات نیک آن زیباسیرتان از نزدیک آشنا بوده‌ام و دوست‌شان می‌داشتم. امشب که شبِ سالگرد عروج و آسمانی‌شدن آن ۵۳ عاشق است، اما قلب من چسبیده بر زمین، بر وجودم سنگینی می‌کند. بغض گلویم را سخت می‌فشارد و “شاید” ثانیه‌هایی بعد تبدیل به قطرات اشک دلِ حسرت‌زده‌ای شود که سنگینیِ هواها و نفسانیات، روح فلک‌زده‌اش را کدر و غبارگرفته کرده و بالهای پروازش را بریده‌است.

 

اما از طرفی هم شادمانم. عجیب است دو حس تقریبا متضاد. ولی آدمی است دیگر و سیستم پیچیده‌ی روح و روانش. آری شادمانم که می‌بینم مسیر آن ۵۳ عاشق پُررهروتر از سال گذشته شده و ایضا مقتدرتر. ندای حق‌طلبانه‌ی منادیان این مسیر نیز ذهن‌های بیشتری را نوازش می‌نماید و دقیقا همین است آن سنت لایزال الهی…

 

در پایانِ این وجیزه اما من سلام می‌فرستم به ارواح پاک شهدای ۷ جدی مرکز تبیان و خبرگزاری آوا، آن شهدای حقیقی فرهنگ و رسانه و بیداری و روشنگری.

امید که بتوانیم رهروان راستینی برای مسیر مقدس آن عزیزانِ آسمانی و عروج‌کرده باشیم.

 

حرف‌ها و سخن‌ها دارم که دوست ‌داشتم همینجا بنویسم اما خیسی گونه‌ها و درد چشم مهلتم نمی‌دهند؛ باشد برای گاهی دیگر…

یا حق…

نویسنده: امیر حسینی نامیرایی

برچسب ها:

نظرات(۰ دیدگاه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *




شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>